قضاوت
هر کسی از پنجره ی نگاه خودش دیگران را به قضاوت می نشیند .
برداشت های متفاوت از محیط و اطرافیان ، حتا در یک شرایط یکسان نیز وجود دارد . حال اگر شرایط که یک عامل متغیر است ، تغییر کند ، این تفاوت در نگاه و قضاوت در مورد یک موضوع ، عمیق تر می شود .
از این رو می توان عقیده ی شخصی خود را در مورد یک موضوع ابراز کرد بی آنکه انتظار برود دیگران نیز به همین عقیده رسیده باشند .
شاید در شکل کلی ِ یک موضوع ، اشتراکی وجود داشته باشد، اما تفاوت ها بیشتر در جزییات به چشم می خورند . معیارهای اخلاقی از این دست موضوعات هستند . مثلا : خوبی ، امری ست پذیرفتنی ، اما چه چیزی خوب محسوب می شود برمی گردد به دیدگاههای شخصی . ( بحث درباره ی این موضوع که دیدگاههای شخصی چگونه پدید می آیند در این مجال نمی گنجد . )
..........................................................................................
پی نوشت ۱ : نمایشگاه کتاب امسال با کتاب آنیما در شعر شاملو هوای دیگری گرفته است .
پی نوشت ۲ : مگر نمی دانی من از باد زخمهای زیادی خورده ام ؟ تو دیگر به من زخم نزن !
به کدام آواز گوش می کنی که صدای مرا نمی شنوی ؟
این روزها به هر چیزی که نگاه می کنم رنگ غم گرفته است !
یعنی درذهن من شادی مرده ست ؟ شاید شادی را خیلی وقت پیش از این ، در ابتدای کوچه جا گذاشته
باشم ! برگردم این همه راه ؟ نه ، اگر برگشتم و نبود چه ؟ اصلاً به فرض که باشد وقتی نمی توانم این
همه راه به دنبال خود بکـشانم اش چه فایده دارد این برگشـتن ؟ باز هم همه چیز می شود همینی که
هست ! غصه ها هم که هر روز سنگین تر می شوند . ای کاش کسی می توانست شادی ها یش را با
من قسمت کند ! ای کاش کسی می توانست کمی از دردهای من بکاهد ! وقتی می گویم که تنها حضور
تو مـرا به زندگـی بسته است تو بـاور کـن ! وگـرنه سنگینی ی ِ این هـمه درد مـرا پیش تر از این از پـای
درمی آورد ! می توانی دست های مرا بگیری ، پیش از آنکه آخرین نفس هایم را برآورم ؟ آه ، خواهش
می کنم به رویاهای من نخند ! من با آنکه پاهایم پیچ خورده بودند به سوی تو آمدم ! حالا که در مرداب
نفس های سردِ این شهر فرو می روم دست های مرا بگیر ، پیش از آنکه آخرین نفس هایم را برآورم . . . !
یک پلان . . .
روز سختی بود .
دوربین را به محوطه ی مدرسه بردم برای گرفتن یک پلان که در آن جا می گذشت . بچه ها مشغول
بازی بودند . بازیی که سال ها بود من از آن فاصلـه گـرفته بودم . چیزی نگذشته بود که یک حس
نوستالوژیک وحشیانه به من حمله کرد .
خستگی یِ این روز به چیزی شبیه فرسودگی تبدیل شد .
. . .
چشم هایش را باز کرد . فضای غریبی بود . به اطراف اش نگاهی کرد . خانم پرستار به بیماری می گفت : باید تحمل کنی ... !
سوزشی را در نفسهایش حس می کرد همراه با دردی در مهره های کمرش . به دیوار سفید سقف خیره شد و تمام کتکهایی را که از همسرش خورده بود به یاد آورد . تازه یادش آمد که چه روزهای تلخی بر او گذشته است .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
confession
I have been blind, unwilling to see
The true love you're giving .
I have ignored every blessing
.I'm on my knees confessing
That I feel myself surrender
Each time I see your face
I am staggered by your beauty
Your unassuming grace
And I feel my heart is turning
Falling into place
I can't hide
Now hear my confession .
I have been wrong about you
Thought I was strong without you
For so long nothing could move me
For so long nothing could change me
Now I feel myself surrender
Each time I see your face
I am captured by your beauty
Your unassuming grace .
And I feel my heart is turning
Falling into place .
I can't hide
Now hear my confession .
You are the air that I breath .
You're the ground beneath my feet .
When did I stop believing ?
Cause I feel myself surrender
Each time I see your face .
I am staggered by your beauty
Your unassuming grace
And I feel my heart
Falling into place .
I can't hide
Now hear my confession .
I can't hide
Now hear my confession
.Hear my confession
نرگس عزیز ...
درمورد پست عمیق و ارزشمند " با احترام" حرفهای زیادی برای گفتن هست . با نوشته ات کاملا موافقم و می خواهم به آن چند جمله ای اضافه کنم :
بحث خوبی را باز کرده ای . مسئله ای که مدتها می شود درباره اش به بحث نشست . ابتدا بیایید کمی از مسئله فاصله بگیریم و از بالا به آن نگاه کنیم . شاید در این صورت بهتر بتوانیم کل این فرایند را تحلیل کنیم .
مرثيه
( احمد شاملو )
به جُستوجوی ِ تو
بر درگاه ِ کوه ميگريم،
در آستانهی ِ دريا و علف.
به جُستوجوی ِ تو
در معبر ِ بادها ميگريم
در چارراه ِ فصول،
در چارچوب ِ شکستهی ِ پنجرهيي
|
که آسمان ِ ابرآلوده را |
|
|
|
قابي کهنه ميگيرد. |
مردم
شهر بی لبخند
هوا سرد است .
آدم ها که حالا دیگر به
ماشین ها شبیه شده اند در رفت و آمدی مبهم اند !
بی سرزمین تر از
باد
به هوای یافتن یک لبخند در ساعت صفر ، جهان را پیمودم . وقتی
که درد
مشترک
استخوانهای مرا سیاه کرده بود ، وقتی
که من رودر روی
سیاهی ایستاده بودم . . .
آناهید تکیه گاهی بود شگرف ، وقتی که
همه ی خاطرات جهان
را مرور می کردم ، وقتی که برای آزادی از هزار راه عبور می کردم
. چمدانی سنگین ، دستانی خسته با نگاهی منتظر و قلبی ناآرام ... پیش رو جاده ای بلند و شلوغ با
انتهایی غم انگیز . خیابان شلوغی که در آن احساس تنهایی می کنم . آه ، من چقدر
احساس تنهایی می کنم ! من یک مسافرم
، سالهاست که در آخرین ایستگاه به انتظاردیدنش
ایستاده ام اما انگار این
انتظار بی
فایده است
و او هرگز نخواهد آمد . . .
می خواهم یک فنجان چای داغ بنوشم و بعد درنگ کنم در لحظه ای مانند اکنون ، لحظه ای که باد ولگرد آرام گرفته
و سرود زندگی با حضور شمعدانی ها همه جا پیچیده است . لحظه ای کوتاه که دیگر تکرار نمی شود
.
از شهر سرد
انتظار بهار نمی توان داشت ، از شهر سرد انتظار زندگی نمی توان داشت .
قطره های داغ باران بر دستهایم می
بارند . نه باران که نیست ، شاید اشک خورشید باشد که اینگونه
دستهایم را ، که اینگونه قلبم را سوراخ می کند ... من برهنه
ام در ماماتی ، چرا
که آنجا هوا گرم است و حرف ها بی ریا ... من با مردم شهر بی لبخند
زندگی کرده ام . آه چقدر حرف های ما به هم نزدیک است !
چقدر دردهای ما به هم نزدیک است !
در یکی از این
روزها
روحم را زنده
به گور خواهم کرد و نوشته های خط خطی ام را در پرگاس ، زیر خروارها درد چال خواهم کرد
.
آخرین برگهای زرد فرو افتادند
بر تالاب سیاه زندگی .
درختان برهنه ، از سرما می لرزند
مثل من
مثل تو ...
دلم گرفته است .
وقتی تنهایی عمیق تر می شود دردها هم عریان تر می شوند . نمی خواهم بر دردهایم شادی موضعی بزنم تا برای مدتی کوتاه بخوابم . آه که دردهای من چقدر عمیق اند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت ۱ : به تمام آرزوهای من که بر پیشانیم با خطی درشت و خوانا نوشته ام ، می خندد ، رد می شود ، می خندد ، رد می شود ... دور می شود .
پی نوشت ۲ : به قول دوست بسیار عزیزم خانم الهام جم زاد : چقدر این روزها عجیب شده اند ، انگار تبدیل شده اند به یک مور یانه که آرام آرام و در انزوا ذرات تنت را می جود و بعد ازتو ...
شعر از مارگوت بیکل
ترجمه ی احمد شاملو
پنجه در افکنده ایم
با دست های مان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردن شان .
عشق ما
نیازمند رهایی است
نه تصاحب .
در راه خویش
ایثار باید
نه انجام وظیفه .
پی نوشت 2 : جزء کوچکی از یک شیء بزرگ بودن بهتر است از جزء بزرگی از یک شیء کوچک بودن .
پی نوشت 3 : نشان دادن راه به انسانهای نزدیک بین بسیار مشکل است .
پاهایش را بلند کرد .
نه اینکه دلش می خواست من در زیر پاهایش نفسی تازه کنم . نه اینکه می خواست من ــ که سالهاست مجالی برای بلند شدن نیافته ام ــ بلند شوم ، راه بروم و زندگی کنم ، پاهایش از یک جا ماندن خسته شده بود !
پاییز ( autumn )
پاییز است . برگها می ریزند ، آدمها نیز . . .
باد می وزد و من که به آهنگ دردناکی خو کرده ام آخرین لبخندم را به یاد نمی آورم .
خورشید ( The Sun )
یکی بود . یکی نبود . من بودم و این زندگی و یه عالمه درد . با یه آسمونه پر از ابرهای تیره که انگار آغوششو همه جا باز کرده بود تا همه جا بالای سر من باشه . ابرهای تیره ای که دستاشونو به هم داده بودن تا نذارن توی دنیای من خورشید بتابه . دنیای سیاهی که تنها دلخوشی برای موندن توی اون تابش یه لحظه ی خورشید ِ . همه جا پر از سایه بود و من سیاه . نه راه پیدا بود . نه چاه . شبا بی ستاره بود و بی ماه . سالها گذشت . توی دورترین فاصله ، توی سیاهترین لحظه ، روزنه ی نوری درست مثل خورشید شب منو سوراخ کرد . زیباتر از هر چیز ِ دیگه ای بود که من تا حالا دیده بودم . جلوتر رفتم . روزها گذشت . نزدیکتر شدم . حالا دیگه خود خورشید شده بود . شاید بزرگتر از خورشید . پر نورتر از خورشید . به دل من تابید . به شب من تابید . همه جا روشن شد و من سفید .
..........................................
پی نوشت 1 : این نوشته استعاره دارد .
پی نوشت 2 : این نوشته تشبیه دارد .
( بارون ) The Rain
وقتی بارون می باره ،
خیابونها خیس می شن ، درست مثل بعضی از آدمها که چتر ندارن
وقتی بارون می باره ،
بی خبر از آدمهایی که سقف خونه هاشون چیکه میکنه شاد می شیم
وقتی بارون می باره ، هر کسی یه فکری می کنه
من به یاد تو می افتم و همسایمون به یاد درست کردن سقف خونش
وقتی بارون می باره ، جای بعضی از زخمها ، تر و تازه می شه . .
( ماريا لوئيزا اِسپازياني LUISA SPAZIANI MARIA )
.ماريا لوئيزا اِسپازياني( Maria luisa Spaziani) به سال 1922در تورينو به دنيا آمد .تاكنون از وي ده مجموعه شعر چاپ و منتشر شده است. اِسپازياني اشعارش را در مدارس و در ميدانهاي مختلف شهرهاي ايتاليا و در كشورهاي اروپايي قرائت كرده و با موفقيتي چشمگير روبهرو بوده است.وي آثار بسياري از زبان فرانسوي به ايتاليايي ترجمه كرده و در اين مورد ميگويد: كار ترجمه براي من مكتب بزرگي بوده و چيزهاي بسياري آموختهام، چيزهايي كه ترجمة شعر به من داده است، مدرسه و دانشگاه نتوانستهاند به من بدهند. اِسپازياني تاكنون چهار بار نامزد جايزة ادبي نوبل بوده است. اشعار وي به زبانهاي كشورهاي اروپايي ترجمه شده است .
بلک سبت
( BALACK SABATH )
(( بلک سبت )) تا به امروز بیش از سی سال است که شهریار موسیقی هوی متال می باشد . تمام گروههای معروف و قوی هوی متال تحت تأثیر (( بلک سبت )) بوده اند . (( بلک سبت )) گرد باد دیوانه کننده ای است که رسالت اصلی اش آزار و ترساندن مخاطب است . محتوای ترانه هایش به هر آنچه آدمی را می ترساند حیاتی نمادین و ملموس می بخشد . چیزهای ترسناکی که فراموششان کرده ایم و یا دوست داریم فراموششان کنیم . . .
من تنها برای شعر سرودن زندگی میکنم
اگر زندگی ام را بگیری
آن وقت . . .
برای زندگی کردن شعر خواهم سرود .
( شاعر فرانسوی )
لازمه ي خوشبختي جذب کردن چيزهاي تازه نيست ، بلکه حذف کردن افکار کهنه است ،
افکاري که به هيچ دردي نمي خورند .
۱ ـ ادبیات و فلسفه
دنیای وسیع و تاثیر گذار ادبیات بر هیچ کس پوشیده نیست ، بطوری که برخی از متفکرانِ مسایل فلسفی نیز نظریات و ایده های خود را در قالب ادبیات ریخته اند . . . اینک با بررسی رمان تهوع ، نوشته ی ژان پل سارتر ، بنیانگذار مکتب اگزیستانسیالیسم ، به این سوال که آیا دنیای فلسفه از دنیای ادبیات جداست ، پاسخ خواهم داد .
خانه
سعید موسوی
سعید موسوی
احمد شاملو
فدریکو گارسیا لورکا
فروغ فرخزاد
لنگستون هیوز
نیما یوشیج
احمد محمود
آنتوان چخوف