در یک حکومت دیکتاتوری یک فرد در راس حکومت است و تا زمان مرگش تغییر نمیکند . همواره وانمود میکند که مشروعیت اش را از مردم به دست آورده است اما این نوع حکومت هرگز منتخب مردم نبوده و نخواهد بود ! در حکومت های دیکتاتوری همه باید یک جور فکر کنند یک باور داشته باشند و در واقع کسی نه حق فکر کردن دارد و نه حق باور داشتن . همه باید مطیع افکار و باورهای فرد دیکتاتور باشند در غیر این صورت به عنوان خرابکار بر چوبه دار آویخته خواهند شد ! در یک حکومت دیکتاتوری همواره از گفته ها و اقدامات فرد دیکتاتور تعریف و تمجید می شود و کسی حق اعتراض و نقد ندارد . دیکتاتوری مانع رشد و تغییر است و تنها در چارچوب بسته اش تغییر را تاب می آورد . اگر چه در هیچ جای دنیا هیچ حکومتی به شکل علنی خود را دیکتاتوری نمی خواند اما عملا کشورهایی هستند که هنوز به شکل دیکتاتوری اداره می شوند و امید است که به زودی برچیده شوند !
هوا سرد است !
.....................................................................................................................................
دو سال پیش درست همین روز در مهمانی شب یلدا از لبخندهای هم قاب می گرفتیم ، کسی نمی دانست درست فردای آن روز پدر خواهد رفت و لبخندهای آن شبش خاطره می شود !
نزدیکتر می آیم
و به تو می پیوندم !
.......................................................................................................................................
پی نوشت : مدت هاست نبوده ام ، نمی توانستم باشم !
مردم برای ساختن آنچه می خواستند خانه اشان باشد پیش آمدند تا حرف های دلشان را که سالها بود تلنبار کرده بودند به مجریان مغرور و خود رای بگویند !
پلیس ضد شورش همه جا را گرفت و به خواسته های انسانی آنها حرمت نگذاشت ! پیوند های میان آنان اما فراتر از آن چیزی بود که مسئولین سرکوب گمان می کردند ! آنان قلب هایشان به هم گره خورد و خواسته هایشان جدی تر شد ! آژیر قرمز در میان مجریان به صدا درآمد چرا که منافعشان در راستای خواسته های مردم نبود و مردم هوشیارانه و سمج خواسته هایشان را دنبال می کردند . . .
تیر اندازی آغاز شد . . . ضرب و شتم آغاز شد . . . مردم به زمین می افتادند . فریاد می زدند و گاه بلند می شدند . . .
مجریان سرکوب خوشحال از پیروزی بر مردم چشم هایشان را تنگ تر کردند . . .
آه مردم بی گناه ! آه مردم بی گناه !
و این اما پایان داستان نیست !
.......................................
پی نوشت : باید در نظر داشت که در هیچ کجای تاریخ مردم بازنده نبوده اند ! و این مردم نیز نخواهند بود !
در زندگی وقت هایی هست که لازم است بایستیم و قدری به آن چه روی داده است بیندیشیم ! در زندگی وقت هایی هست که احساس می کنیم حتا یک گام به جلو برنداشته ایم . . . در زندگی وقت هایی هست که احساس می کنیم دچار یکنواختی و کسالت شده ایم و غبار را بر سر و صورت و پوستمان حس می کنیم غباری که گاه مدت ها وقت لازم است تا شسته شود . من سنگینی غبار را بر پوستم حس کردم ! ایستادم و به آن چه روی داده بود اندیشیدم . من پوست اندازی کردم !
بهار که بیاید زندگی سرشار از عشق خواهد شد ... اما تنها آن که بهار باشد می تواند بهار را با خود بیاورد ... !
خفته خبـر نـدارد ســر بـر کنــار جــانان کـین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم کین کـــارهای مشکل افتد به کـــاردانان
دلــداده را ملامت گفتن چـه سـود دارد می باید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن زپای برگــیر ای خوبروی خوشــرو تـا دامنت نگـــیرد دست خدای خــــوانان
من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم بگـــــذار تـا بیــایـد بـــر من جـفـــای آنان
روشـن روان عاشق از تیره شب ننالـد داند که روز گـــردد روزی شب شـــبانان
باور مکـن که من دست از دامنت بدارم شـمشیر نگــــسلاند پیــوند مهــــربانان
چشم از تو برنگیرم ور می کشد رقیبم مشتاق گــل بســازد بـا خـــوی باغبانان
من اختیار خود را تسـلیم عشق کردم همچون زمـام اشتر بر دست ســاربانان
شاید که آستینت بر سر زنند ســـعدی تا چـون مـگس نگردی گرد شکــر دهانان
بر نیمکت سنگی پارک نشستم
با ذهنی آشفته
و قلبی ناآرام . . .
به گذشته برگشته بودم و خاطراتم را یکی یکی مرور می کردم . دردی عمیق ذرات جانم را می فشرد . نمی توانستم با کسی صحبت کنم . هیچ کس برای من آشنا نبود . انگار گم شده بودم و آرزو می کردم یک آشنا مرا پیدا کند !
پیرمردی که عصایش را به دنبال خود می کشید ، لحظه ای درنگ کرد و کنار من نشست . باد موهای سپیدش را به هم ریخته بود . . .
آهی کشید ! و به آسمان خیره شد . از من سوالی کرد و بی آنکه منتظر جواب من بماند حرفش را ادامه داد . حرفش را ادامه داد . . . حرفش را ادامه داد . . .
من سکوت کرده بودم . نمی دانستم چه بگویم ! نمی توانستم چیزی بگویم ! حتا یک کلمه از حرفهایش برای من آشنا نبود . نمی دانم با چه زبانی حرف می زد . . . من سکوت کرده بودم و او انگار پی برده بود که من حرفهایش را نمی فهمم . . .
پیرمرد لحظه ای ساکت ماند و به من نگاه کرد . دستی به پشت من زد ، بلند شد و رفت . . .
انگار فقط دلش می خواست با کسی حرف بزند حتا اگر زبان او را نفهمد !
قضاوت
هر کسی از پنجره ی نگاه خودش دیگران را به قضاوت می نشیند .
برداشت های متفاوت از محیط و اطرافیان ، حتا در یک شرایط یکسان نیز وجود دارد . حال اگر شرایط که یک عامل متغیر است ، تغییر کند ، این تفاوت در نگاه و قضاوت در مورد یک موضوع ، عمیق تر می شود .
از این رو می توان عقیده ی شخصی خود را در مورد یک موضوع ابراز کرد بی آنکه انتظار برود دیگران نیز به همین عقیده رسیده باشند .
شاید در شکل کلی ِ یک موضوع ، اشتراکی وجود داشته باشد، اما تفاوت ها بیشتر در جزییات به چشم می خورند . معیارهای اخلاقی از این دست موضوعات هستند . مثلا : خوبی ، امری ست پذیرفتنی ، اما چه چیزی خوب محسوب می شود برمی گردد به دیدگاههای شخصی . ( بحث درباره ی این موضوع که دیدگاههای شخصی چگونه پدید می آیند در این مجال نمی گنجد . )
..........................................................................................
پی نوشت ۱ : نمایشگاه کتاب امسال با کتاب آنیما در شعر شاملو هوای دیگری گرفته است .
پی نوشت ۲ : مگر نمی دانی من از باد زخمهای زیادی خورده ام ؟ تو دیگر به من زخم نزن !
باران
هوا گرم است
و زمین همه ی باران های گذشته اش را از دست داده است .
به کدام آواز گوش می کنی که صدای مرا نمی شنوی ؟
این روزها به هر چیزی که نگاه می کنم رنگ غم گرفته است !
یعنی درذهن من شادی مرده ست ؟ شاید شادی را خیلی وقت پیش از این ، در ابتدای کوچه جا گذاشته
باشم ! برگردم این همه راه ؟ نه ، اگر برگشتم و نبود چه ؟ اصلاً به فرض که باشد وقتی نمی توانم این
همه راه به دنبال خود بکـشانم اش چه فایده دارد این برگشـتن ؟ باز هم همه چیز می شود همینی که
هست ! غصه ها هم که هر روز سنگین تر می شوند . ای کاش کسی می توانست شادی ها یش را با
من قسمت کند ! ای کاش کسی می توانست کمی از دردهای من بکاهد ! وقتی می گویم که تنها حضور
تو مـرا به زندگـی بسته است تو بـاور کـن ! وگـرنه سنگینی ی ِ این هـمه درد مـرا پیش تر از این از پـای
درمی آورد ! می توانی دست های مرا بگیری ، پیش از آنکه آخرین نفس هایم را برآورم ؟ آه ، خواهش
می کنم به رویاهای من نخند ! من با آنکه پاهایم پیچ خورده بودند به سوی تو آمدم ! حالا که در مرداب
نفس های سردِ این شهر فرو می روم دست های مرا بگیر ، پیش از آنکه آخرین نفس هایم را برآورم . . . !
یک پلان . . .
روز سختی بود .
دوربین را به محوطه ی مدرسه بردم برای گرفتن یک پلان که در آن جا می گذشت . بچه ها مشغول
بازی بودند . بازیی که سال ها بود من از آن فاصلـه گـرفته بودم . چیزی نگذشته بود که یک حس
نوستالوژیک وحشیانه به من حمله کرد .
خستگی یِ این روز به چیزی شبیه فرسودگی تبدیل شد .
. . .
چشم هایش را باز کرد . فضای غریبی بود . به اطراف اش نگاهی کرد . خانم پرستار به بیماری می گفت : باید تحمل کنی ... !
سوزشی را در نفسهایش حس می کرد همراه با دردی در مهره های کمرش . به دیوار سفید سقف خیره شد و تمام کتکهایی را که از همسرش خورده بود به یاد آورد . تازه یادش آمد که چه روزهای تلخی بر او گذشته است .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
confession
I have been blind, unwilling to see
The true love you're giving .
I have ignored every blessing
.I'm on my knees confessing
That I feel myself surrender
Each time I see your face
I am staggered by your beauty
Your unassuming grace
And I feel my heart is turning
Falling into place
I can't hide
Now hear my confession .
I have been wrong about you
Thought I was strong without you
For so long nothing could move me
For so long nothing could change me
Now I feel myself surrender
Each time I see your face
I am captured by your beauty
Your unassuming grace .
And I feel my heart is turning
Falling into place .
I can't hide
Now hear my confession .
You are the air that I breath .
You're the ground beneath my feet .
When did I stop believing ?
Cause I feel myself surrender
Each time I see your face .
I am staggered by your beauty
Your unassuming grace
And I feel my heart
Falling into place .
I can't hide
Now hear my confession .
I can't hide
Now hear my confession
.Hear my confession
نرگس عزیز ...
درمورد پست عمیق و ارزشمند " با احترام" حرفهای زیادی برای گفتن هست . با نوشته ات کاملا موافقم و می خواهم به آن چند جمله ای اضافه کنم :
بحث خوبی را باز کرده ای . مسئله ای که مدتها می شود درباره اش به بحث نشست . ابتدا بیایید کمی از مسئله فاصله بگیریم و از بالا به آن نگاه کنیم . شاید در این صورت بهتر بتوانیم کل این فرایند را تحلیل کنیم .
مرثيه
( احمد شاملو )
به جُستوجوی ِ تو
بر درگاه ِ کوه ميگريم،
در آستانهی ِ دريا و علف.
به جُستوجوی ِ تو
در معبر ِ بادها ميگريم
در چارراه ِ فصول،
در چارچوب ِ شکستهی ِ پنجرهيي
|
که آسمان ِ ابرآلوده را |
|
|
|
قابي کهنه ميگيرد. |
مردم
شهر بی لبخند
هوا سرد است .
آدم ها که حالا دیگر به
ماشین ها شبیه شده اند در رفت و آمدی مبهم اند !
بی سرزمین تر از
باد
به هوای یافتن یک لبخند در ساعت صفر ، جهان را پیمودم . وقتی
که درد
مشترک
استخوانهای مرا سیاه کرده بود ، وقتی
که من رودر روی
سیاهی ایستاده بودم . . .
آناهید تکیه گاهی بود شگرف ، وقتی که
همه ی خاطرات جهان
را مرور می کردم ، وقتی که برای آزادی از هزار راه عبور می کردم
. چمدانی سنگین ، دستانی خسته با نگاهی منتظر و قلبی ناآرام ... پیش رو جاده ای بلند و شلوغ با
انتهایی غم انگیز . خیابان شلوغی که در آن احساس تنهایی می کنم . آه ، من چقدر
احساس تنهایی می کنم ! من یک مسافرم
، سالهاست که در آخرین ایستگاه به انتظاردیدنش
ایستاده ام اما انگار این
انتظار بی
فایده است
و او هرگز نخواهد آمد . . .
می خواهم یک فنجان چای داغ بنوشم و بعد درنگ کنم در لحظه ای مانند اکنون ، لحظه ای که باد ولگرد آرام گرفته
و سرود زندگی با حضور شمعدانی ها همه جا پیچیده است . لحظه ای کوتاه که دیگر تکرار نمی شود
.
از شهر سرد
انتظار بهار نمی توان داشت ، از شهر سرد انتظار زندگی نمی توان داشت .
قطره های داغ باران بر دستهایم می
بارند . نه باران که نیست ، شاید اشک خورشید باشد که اینگونه
دستهایم را ، که اینگونه قلبم را سوراخ می کند ... من برهنه
ام در ماماتی ، چرا
که آنجا هوا گرم است و حرف ها بی ریا ... من با مردم شهر بی لبخند
زندگی کرده ام . آه چقدر حرف های ما به هم نزدیک است !
چقدر دردهای ما به هم نزدیک است !
در یکی از این
روزها
روحم را زنده
به گور خواهم کرد و نوشته های خط خطی ام را در پرگاس ، زیر خروارها درد چال خواهم کرد
.
آخرین برگهای زرد فرو افتادند
بر تالاب سیاه زندگی .
درختان برهنه ، از سرما می لرزند
مثل من
مثل تو ...
دلم گرفته است .
وقتی تنهایی عمیق تر می شود دردها هم عریان تر می شوند . نمی خواهم بر دردهایم شادی موضعی بزنم تا برای مدتی کوتاه بخوابم . آه که دردهای من چقدر عمیق اند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت ۱ : به تمام آرزوهای من که بر پیشانیم با خطی درشت و خوانا نوشته ام ، می خندد ، رد می شود ، می خندد ، رد می شود ... دور می شود .
پی نوشت ۲ : به قول دوست بسیار عزیزم خانم الهام جم زاد : چقدر این روزها عجیب شده اند ، انگار تبدیل شده اند به یک مور یانه که آرام آرام و در انزوا ذرات تنت را می جود و بعد ازتو ...
شعر از مارگوت بیکل
ترجمه ی احمد شاملو
پنجه در افکنده ایم
با دست های مان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردن شان .
عشق ما
نیازمند رهایی است
نه تصاحب .
در راه خویش
ایثار باید
نه انجام وظیفه .
پی نوشت 2 : جزء کوچکی از یک شیء بزرگ بودن بهتر است از جزء بزرگی از یک شیء کوچک بودن .
پی نوشت 3 : نشان دادن راه به انسانهای نزدیک بین بسیار مشکل است .
پاهایش را بلند کرد .
نه اینکه دلش می خواست من در زیر پاهایش نفسی تازه کنم . نه اینکه می خواست من ــ که سالهاست مجالی برای بلند شدن نیافته ام ــ بلند شوم ، راه بروم و زندگی کنم ، پاهایش از یک جا ماندن خسته شده بود !
پاییز ( autumn )
پاییز است . برگها می ریزند ، آدمها نیز . . .
باد می وزد و من که به آهنگ دردناکی خو کرده ام آخرین لبخندم را به یاد نمی آورم .
خورشید ( The Sun )
یکی بود . یکی نبود . من بودم و این زندگی و یه عالمه درد . با یه آسمونه پر از ابرهای تیره که انگار آغوششو همه جا باز کرده بود تا همه جا بالای سر من باشه . ابرهای تیره ای که دستاشونو به هم داده بودن تا نذارن توی دنیای من خورشید بتابه . دنیای سیاهی که تنها دلخوشی برای موندن توی اون تابش یه لحظه ی خورشید ِ . همه جا پر از سایه بود و من سیاه . نه راه پیدا بود . نه چاه . شبا بی ستاره بود و بی ماه . سالها گذشت . توی دورترین فاصله ، توی سیاهترین لحظه ، روزنه ی نوری درست مثل خورشید شب منو سوراخ کرد . زیباتر از هر چیز ِ دیگه ای بود که من تا حالا دیده بودم . جلوتر رفتم . روزها گذشت . نزدیکتر شدم . حالا دیگه خود خورشید شده بود . شاید بزرگتر از خورشید . پر نورتر از خورشید . به دل من تابید . به شب من تابید . همه جا روشن شد و من سفید .
..........................................
پی نوشت 1 : این نوشته استعاره دارد .
پی نوشت 2 : این نوشته تشبیه دارد .
( بارون ) The Rain
وقتی بارون می باره ،
خیابونها خیس می شن ، درست مثل بعضی از آدمها که چتر ندارن
وقتی بارون می باره ،
بی خبر از آدمهایی که سقف خونه هاشون چیکه میکنه شاد می شیم
وقتی بارون می باره ، هر کسی یه فکری می کنه
من به یاد تو می افتم و همسایمون به یاد درست کردن سقف خونش
وقتی بارون می باره ، جای بعضی از زخمها ، تر و تازه می شه . .
( ماريا لوئيزا اِسپازياني LUISA SPAZIANI MARIA )
.ماريا لوئيزا اِسپازياني( Maria luisa Spaziani) به سال 1922در تورينو به دنيا آمد .تاكنون از وي ده مجموعه شعر چاپ و منتشر شده است. اِسپازياني اشعارش را در مدارس و در ميدانهاي مختلف شهرهاي ايتاليا و در كشورهاي اروپايي قرائت كرده و با موفقيتي چشمگير روبهرو بوده است.وي آثار بسياري از زبان فرانسوي به ايتاليايي ترجمه كرده و در اين مورد ميگويد: كار ترجمه براي من مكتب بزرگي بوده و چيزهاي بسياري آموختهام، چيزهايي كه ترجمة شعر به من داده است، مدرسه و دانشگاه نتوانستهاند به من بدهند. اِسپازياني تاكنون چهار بار نامزد جايزة ادبي نوبل بوده است. اشعار وي به زبانهاي كشورهاي اروپايي ترجمه شده است .
بلک سبت
( BALACK SABATH )
(( بلک سبت )) تا به امروز بیش از سی سال است که شهریار موسیقی هوی متال می باشد . تمام گروههای معروف و قوی هوی متال تحت تأثیر (( بلک سبت )) بوده اند . (( بلک سبت )) گرد باد دیوانه کننده ای است که رسالت اصلی اش آزار و ترساندن مخاطب است . محتوای ترانه هایش به هر آنچه آدمی را می ترساند حیاتی نمادین و ملموس می بخشد . چیزهای ترسناکی که فراموششان کرده ایم و یا دوست داریم فراموششان کنیم . . .