تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
مردم شهر بی لبخند
یک روز در زیر لگدهای سیاهی لبخند مردم من گم شد . . .
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
 

قضاوت

 

هر کسی از پنجره ی نگاه خودش دیگران را به قضاوت می نشیند .

 برداشت های متفاوت از محیط و اطرافیان ، حتا در یک شرایط یکسان نیز وجود دارد . حال اگر شرایط که یک عامل متغیر است ، تغییر کند ، این تفاوت در نگاه و قضاوت در مورد یک موضوع ، عمیق تر می شود .

از این رو می توان عقیده ی شخصی خود را در مورد یک موضوع ابراز کرد بی آنکه انتظار برود دیگران نیز به همین عقیده رسیده باشند .

شاید در شکل کلی ِ یک موضوع ، اشتراکی وجود داشته باشد، اما تفاوت ها بیشتر در جزییات  به چشم می خورند . معیارهای اخلاقی از این دست موضوعات هستند . مثلا : خوبی ، امری ست پذیرفتنی ، اما چه چیزی خوب محسوب می شود برمی گردد به دیدگاههای شخصی . ( بحث درباره ی این موضوع که دیدگاههای شخصی چگونه پدید می آیند در این مجال نمی گنجد . )

..........................................................................................

پی نوشت ۱ :  نمایشگاه کتاب امسال با کتاب آنیما در شعر شاملو هوای دیگری گرفته است .

پی نوشت ۲ : مگر نمی دانی من از باد زخمهای زیادی خورده ام ؟  تو دیگر به من زخم نزن !

 

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
 

باران

 

هوا  گرم است 

و زمین همه ی باران های گذشته اش را از دست داده است . 

 

 

پنجشنبه نهم اسفند 1386

 

به کدام آواز گوش می کنی که صدای مرا نمی شنوی ؟

 

این روزها به هر چیزی که نگاه می کنم رنگ غم گرفته است !

یعنی درذهن من شادی مرده ست ؟ شاید شادی را خیلی وقت پیش از این ، در ابتدای کوچه جا گذاشته

 باشم ! برگردم این همه راه  ؟ نه ، اگر برگشتم و نبود چه  ؟  اصلاً به فرض که باشد وقتی نمی توانم این

همه راه به دنبال خود بکـشانم اش چه فایده دارد این برگشـتن  ؟  باز هم همه چیز می شود همینی که

هست ! غصه ها هم که هر روز سنگین تر می شوند  ای کاش کسی می توانست شادی ها یش را با

من قسمت کند ! ای کاش کسی می توانست کمی از دردهای من بکاهد ! وقتی می گویم که تنها حضور

 تو مـرا به زندگـی بسته است تو بـاور کـن   !   وگـرنه سنگینی ی ِ این هـمه درد مـرا پیش تر از این از پـای

 درمی آورد می توانی دست های مرا بگیری ،  پیش از آنکه آخرین نفس هایم را برآورم  ؟  آه ، خواهش

 می کنم به رویاهای من نخند  ! من با آنکه پاهایم پیچ خورده بودند به سوی تو آمدم  !  حالا که در مرداب

 نفس های سردِ این شهر فرو می روم دست های مرا بگیر ، پیش از آنکه آخرین نفس هایم را برآورم . . . !

 

دوشنبه ششم اسفند 1386
 

 یک پلان . . .

 

 روز سختی بود .

دوربین را به محوطه ی مدرسه بردم  برای گرفتن یک پلان که در آن جا می گذشت . بچه ها مشغول

 بازی بودند  .  بازیی که سال ها بود  من از آن فاصلـه گـرفته بودم .  چیزی نگذشته بود که یک حس

نوستالوژیک وحشیانه به من حمله کرد .

خستگی یِ  این روز  به چیزی شبیه فرسودگی تبدیل شد .

 

شنبه چهارم اسفند 1386

. . .

 

چشم هایش را باز کرد . فضای غریبی بود . به اطراف­ اش نگاهی کرد . خانم پرستار به بیماری می گفت : باید تحمل کنی ... !

سوزشی را در نفس­هایش حس می کرد همراه با دردی در مهره ­های کمرش . به دیوار سفید­­­­­­­ سقف خیره شد و تمام کتک­هایی را که از همسرش خورده بود به یاد آورد .  تازه یادش آمد که چه روزهای تلخی بر او گذشته است .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 پی ­نوشت :

 ـ وقتـی زنـی  ،  از حقـوق از دست رفته اش حـرف مـی زند  ،  مـردان پـوچ به او می خندند . . . او محکوم به شکست و زنده ­گی در زیر سایه ­ی پدر خوانده ­هاست .

 

دوشنبه یکم بهمن 1386


confession

 


I have been blind, unwilling to see
The true love you're giving   .

I have ignored every blessing   
.I'm on my knees confessing

That I feel myself surrender
Each time I see your face

I am staggered by your beauty
Your unassuming grace

And I feel my heart is turning
Falling into place

I can't hide
Now hear my confession .
I have been wrong about you
Thought I was strong without you
For so long nothing could move me

For so long nothing could change me
Now I feel myself surrender
Each time I see your face
I am captured by your beauty
Your unassuming grace .
And I feel my heart is turning
Falling into place .
I can't hide
Now hear my confession .

You are the air that I breath .
You're the ground beneath my feet .
When did I stop believing ?

Cause I feel myself surrender
Each time I see your face  .
I am staggered by your beauty

Your unassuming grace

And I feel my heart
Falling into place  .
I can't hide
Now hear my confession  .
I can't hide
Now hear my confession

  .Hear my confession

 

 

یکشنبه بیست و سوم دی 1386

نرگس عزیز ...

درمورد پست عمیق و ارزشمند " با احترام" حرفهای زیادی برای گفتن هست . با نوشته ات کاملا موافقم و می خواهم به آن چند جمله ای اضافه کنم  :

 

 

بحث خوبی را باز کرده ای . مسئله ای که مدتها می شود درباره اش به بحث نشست . ابتدا بیایید کمی از مسئله فاصله بگیریم و از بالا به آن نگاه کنیم . شاید در این صورت بهتر بتوانیم کل این فرایند را تحلیل کنیم .

 


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه یازدهم دی 1386

 

  مرثيه

 

( احمد شاملو )

 

 

به جُست‌وجوی ِ تو
بر درگاه ِ کوه مي‌گريم،
در آستانه‌ی ِ دريا و علف.

 

به جُست‌وجوی ِ تو
در معبر ِ بادها مي‌گريم
در چارراه ِ فصول،
در چارچوب ِ شکسته‌ی ِ پنجره‌يي

که آسمان ِ ابرآلوده را

 

 

قابي کهنه مي‌گيرد.


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
13

 

مردم شهر بی لبخند

 

 

 

هوا سرد است .

آدم ها که حالا دیگر به ماشین ها شبیه شده اند در رفت و آمدی مبهم اند !

 

بی سرزمین تر از باد به هوای یافتن یک لبخند در ساعت صفر ، جهان را پیمودم . وقتی که درد مشترک  استخوانهای مرا سیاه کرده بود ، وقتی که من رودر روی سیاهی  ایستاده بودم . . .  آناهید تکیه گاهی بود شگرف ،  وقتی که همه ی خاطرات جهان را مرور می کردم ، وقتی که برای آزادی از هزار راه عبور می کردم . چمدانی سنگین ، دستانی خسته با نگاهی منتظر و قلبی ناآرام  ... پیش رو جاده ای بلند و شلوغ با انتهایی غم انگیز . خیابان شلوغی که در آن احساس تنهایی می کنم . آه ، من چقدر احساس تنهایی می کنم ! من یک مسافرم ، سالهاست که در آخرین ایستگاه به انتظاردیدنش ایستاده ام  اما انگار این انتظار بی فایده است و او هرگز نخواهد آمد . . .

 

 می خواهم یک فنجان چای داغ بنوشم  و بعد درنگ کنم در لحظه ای مانند اکنون ، لحظه ای که باد ولگرد آرام گرفته و سرود زندگی با حضور شمعدانی ها  همه جا پیچیده است  . لحظه ای کوتاه که دیگر تکرار نمی شود . از شهر سرد انتظار بهار نمی توان داشت ،  از شهر سرد انتظار زندگی نمی توان داشت .  قطره های داغ باران بر دستهایم می بارند . نه باران که نیست ، شاید اشک خورشید باشد که اینگونه  دستهایم را ، که اینگونه قلبم را سوراخ می کند ...  من برهنه ام در ماماتی  ، چرا که آنجا هوا گرم است و حرف ها بی ریا ...  من با مردم شهر بی لبخند زندگی کرده ام  . آه چقدر حرف های ما به هم نزدیک است ! چقدر دردهای ما به هم نزدیک است !

در یکی از این روزها روحم را زنده به گور خواهم کرد و نوشته های خط خطی ام را  در پرگاس ، زیر خروارها درد چال خواهم کرد .

 

 

 

 

یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
12
 

آخرین برگهای زرد فرو افتادند

بر تالاب سیاه زندگی .

درختان برهنه ، از سرما می لرزند

مثل من

مثل تو  ...

 

سه شنبه بیستم آذر 1386
11
 

دلم گرفته است .

 وقتی تنهایی عمیق تر می شود دردها هم عریان تر می شوند . نمی خواهم بر دردهایم شادی موضعی بزنم تا برای مدتی کوتاه بخوابم . آه که دردهای من چقدر عمیق اند .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت ۱ : به تمام آرزوهای من  که بر پیشانیم با خطی درشت و خوانا نوشته ام ، می خندد ، رد می شود ، می خندد ، رد می شود ... دور می شود .

 پی نوشت ۲ : به قول دوست بسیار عزیزم خانم الهام جم زاد : چقدر این روزها عجیب شده اند ، انگار تبدیل شده اند به یک مور یانه که آرام آرام و در انزوا ذرات تنت را می جود و بعد ازتو ...

 

شنبه هفدهم آذر 1386
10

 

شعر از مارگوت بیکل

 

ترجمه ی احمد شاملو

 

 

 

 

 

پنجه در افکنده ایم

با دست های مان

به جای رها شدن

سنگین سنگین بر دوش می کشیم

بار دیگران را

به جای همراهی کردن شان .

 

عشق ما

نیازمند رهایی  است

نه تصاحب .

 

در راه خویش

ایثار باید

نه انجام وظیفه .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 پی نوشت 1 :   هر کس که راه می رود می تواند گم بشود .

پی نوشت 2 :     جزء کوچکی از یک شیء بزرگ بودن بهتر است از جزء بزرگی از یک شیء کوچک بودن .

پی نوشت 3 :     نشان دادن راه به انسانهای نزدیک بین بسیار مشکل است .

 

 

پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
9

 

 

پاهایش را بلند کرد . 

نه اینکه دلش می خواست من در زیر پاهایش نفسی تازه کنم . نه اینکه می خواست من ــ  که سالهاست مجالی برای بلند شدن نیافته ام ــ  بلند شوم ، راه بروم و زندگی کنم  ، پاهایش از یک جا ماندن خسته شده بود  !

 

 

سه شنبه هشتم آبان 1386
8

پاییز   (  autumn   )

 

پاییز است  . برگها می ریزند ، آدمها نیز . . .

باد می وزد و من که به آهنگ دردناکی خو کرده ام آخرین لبخندم را به یاد نمی آورم .

 

 

 

 

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
7

 خورشید ( The Sun )

 

 

یکی بود . یکی نبود . من بودم و این زندگی  و یه عالمه درد . با یه آسمونه  پر از ابرهای تیره  که انگار آغوششو همه جا باز کرده بود  تا همه جا بالای سر من باشه .  ابرهای تیره ای که دستاشونو به هم داده بودن تا نذارن توی دنیای من خورشید بتابه . دنیای سیاهی که تنها دلخوشی برای موندن توی اون تابش یه لحظه ی خورشید ِ .  همه جا پر از سایه بود و من سیاه .  نه راه پیدا بود . نه چاه .  شبا  بی ستاره بود و بی ماه .  سالها گذشت . توی دورترین فاصله ،  توی سیاهترین لحظه  ،  روزنه ی نوری   درست مثل خورشید  شب منو سوراخ کرد . زیباتر از هر چیز ِ دیگه ای بود که من تا حالا دیده بودم . جلوتر رفتم . روزها گذشت . نزدیکتر شدم . حالا دیگه خود خورشید شده بود . شاید بزرگتر از خورشید . پر نورتر از خورشید . به دل من تابید . به شب من تابید . همه جا روشن شد و من سفید .

 

..........................................

 

پی نوشت 1 : این نوشته استعاره دارد .

پی نوشت 2 : این نوشته تشبیه دارد .

 

 

دوشنبه شانزدهم مهر 1386
6

 

( بارون )  The Rain  

 

 

وقتی بارون می باره ،

خیابونها خیس می شن ، درست مثل بعضی از آدمها که چتر ندارن   

وقتی بارون می باره  ،

بی خبر از آدمهایی که سقف خونه هاشون چیکه میکنه شاد می شیم 

وقتی بارون می باره  ،  هر کسی یه فکری می کنه 

من به یاد تو می افتم و همسایمون به یاد درست کردن سقف خونش

وقتی بارون می باره  ،  جای بعضی از زخمها ، تر و تازه می شه  .  .

 

                                                                                                 

                                                           

چهارشنبه یازدهم مهر 1386
5

 

( ماريا لوئيزا ا‌ِسپازياني  LUISA SPAZIANI  MARIA )

 

شاعره نام‌آور ايتاليايي

 

 

.ماريا لوئيزا ا‌ِسپازياني( Maria luisa Spaziani) به سال 1922در تورينو به دنيا آمد .تاكنون از وي ده مجموعه شعر چاپ و منتشر شده است. ا‌ِسپازياني اشعارش را در مدارس و در ميدانهاي مختلف شهرهاي ايتاليا و در كشورهاي اروپايي قرائت كرده و با موفقيتي چشمگير روبه‌رو بوده است.وي آثار بسياري از زبان فرانسوي به ايتاليايي ترجمه كرده و در اين مورد مي‌گويد: كار ترجمه براي من مكتب بزرگي بوده و چيزهاي بسياري آموخته‌ام، چيزهايي كه ترجمة شعر به من داده است، مدرسه و دانشگاه نتوانسته‌اند به من بدهند. ا‌ِسپازياني تاكنون چهار بار نامزد جايزة ادبي نوبل بوده است. اشعار وي به زبانهاي كشورهاي اروپايي ترجمه شده است .


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه هشتم مهر 1386
4

                بلک سبت

 (  BALACK  SABATH  )

 

 

 (( بلک سبت  )) تا به امروز بیش از سی سال است که شهریار موسیقی هوی متال  می باشد . تمام گروههای  معروف و قوی هوی متال تحت تأثیر  ((  بلک سبت ))  بوده اند .  ((  بلک سبت  )) گرد باد دیوانه کننده ای است که رسالت اصلی اش آزار و ترساندن مخاطب است  . محتوای ترانه هایش به هر آنچه آدمی را می ترساند حیاتی نمادین و ملموس می بخشد .  چیزهای ترسناکی که فراموششان کرده ایم و یا دوست داریم فراموششان کنیم  . . .


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه ششم مهر 1386
3

 

عالیجناب

من تنها برای شعر سرودن زندگی میکنم

اگر زندگی ام را بگیری

آن وقت . . .

برای زندگی کردن شعر خواهم سرود .

                                                  برانژه

 

( شاعر فرانسوی  )

  

شنبه سی و یکم شهریور 1386
2

  

لازمه ي خوشبختي جذب کردن چيزهاي تازه نيست ، بلکه حذف کردن افکار کهنه است ،

افکاري که به هيچ دردي نمي خورند .

 

 

شنبه سی و یکم شهریور 1386
1

 

۱ ـ    ادبیات و فلسفه

 

 

دنیای وسیع و تاثیر گذار ادبیات بر هیچ کس پوشیده نیست ، بطوری که برخی از متفکرانِ مسایل فلسفی نیز نظریات و ایده های خود را در قالب ادبیات ریخته اند . . .  اینک با بررسی رمان تهوع ، نوشته ی ژان پل سارتر ، بنیانگذار مکتب اگزیستانسیالیسم ، به این سوال که آیا دنیای فلسفه از دنیای ادبیات جداست ، پاسخ خواهم داد .


ادامه‌‌ی مطلب